+ این متن را نوشتم. بلکه دلتنگی ام را کم کند!
خودش می داند وقتی این عبارت را می گویم، چه می خواهم بگویم!
خودش می داند اصلاً این "دو کلمه" را اولین بار کجا و برای چه به کار برده ام! همین عبارت "دکتر مملکت" را!
وقتی شرایط و تقدیر و قسمت و هر چه اسمش را می گذارید، کاری کرد که توی صف گروهان سوم از گردان سوم، دکتر علی زارع زاده، درست نفر بعدی من باشد، انگار بخش جدیدی از زندگی، خودش را به من نشان داد.
وقتی همه بچه ها یکی یکی از فشار تمرینات دوره آموزشی سربازی تشنج می کردند و او با جر و بحث با این و آن بر سر قرص و داروی اضافی، خودش را خسته و عصبی می کرد، احساس می کردم تار و پود مسئولیت و همان قسم نامه را در چهره اش می توانم ببینم.
دکتر جان! خوب یادت هست وقتی پیاده گز می کردیم به سمت میدان تیر، و وقتی فرمانده یا جانشینش از ما دور می شدند، چقدر با هم ترانه های گوگوش را زمزمه می کردیم: "خوابم یا بیدارم؟ تو با منی با من..."
دکتر جان! نمی دانم به چه فکر می کردی وقتی خودت را برای پست نگهبانی آماده می کردی. همان جایی که همه بچه ها انگار غم عالم به سرشان باریده باشد، از چند ساعت قبلش اعصابشان به هم می ریخت و دست آخر، درست دو دقیقه مانده به شروع پست نگهبانی با عجله بلند می شدند و سرسری و بی حال و حوصله و شلخته، لباس می پوشیدند و بدون جوراب، گتر نکرده و بند پوتین نبسته راه می افتادند سمت نگهبانی! اما تو دکتر! از نیم ساعت قبلش بلند میشدی و زیر لب ترانه زمزمه می کردی از نمی دانم کی! پوتین هایت را مرتب و تمیز پایت می کردی، آنکادر تختت را مرتب می کردی و هر کس می گفت دکتر کجا میخوای بری؟ آرام و با تمأنینه می گفتی: من پست دارم! و خودم می دیدم چه لذتی برایت داشت آن پست دادن ها!
می دانستم به خودت می گویی مگر چقدر فرصت دارم به دور از گوشی و فشار سنج و آنژیوکت و آمپول و شیفت و این حرفها، به همه چیز پشت پا بزنم و به همه چیز پوزخند بزنم؟ مگر چند وقت زمان دارم پست بدهم؟ مگر چند بار نگهبان می شوم؟
کد عزیز 11! این تو بودی با صداقت از نفرتت از اسلحه برایم حرف زدی! این تو بودی که کشف کردی می توانیم از آسایشگاه تا دستشویی را مسواک بزنیم تا وقتمان کمتر تلف شود. این تو بودی وقتی حرف های بی سر و ته و بی مشتری مرا در مورد ستاره ها و صور فلکی می شنیدی و خودت را مشتاق نشان می دادی تا من، لااقل به تنها مشتری ام دلم خوش باشد. این تو بودی که ساعت حمامت را با من هماهنگ می کردی تا با همدیگر برویم و با همدیگر لخت شویم و با همدیگر زیر دوش برویم و با همدیگر آواز بخوانیم و دست آخر با همدیگر خشک شویم و بپوشیم و راه بیفتیم سمت آسایشگاه!
دکتر علی!
این تو بودی که چند ماه بعدش توی تله کابین سفه، تمام اصفهان را زیر پایم نشانم دادی و بعدش همان وقتی که داشتیم توی آن کافه کوهستانی شیک و آرام، کیک شکلاتی و نشکافه میخوردیم، به نویسنده بودن من افتخار کردی. همان نویسنده بودنی که چیزی برای من نداشته به جز چند فایل شعر و داستان که خودم هم توی ورژن های اولیه و ثانویه ی آنها، گم می شوم! این تو بودی، که گفتی دوست داری رمانم در مورد سربازی مان تمام شود. و دوست داری اولین نفری باشی که می خوانی اش. و چه می دانستم همه چیز زود تمام می شود. دکتر اعتراف می کنم دوست داشتم تمام بچه ها را و مخصوصا تو را طوری و به شکلی جادویی در وجودم ذخیره کنم. چه کنم؟ فکر می کنم تکیه کلام ها و حرفهایت دارد کم کم از ذهنم پاک می شود و حتی لحن خنده هایت.
دکتر زارع زاده!
این تو بودی که آن شب دلتنگ، به من زنگ زدی و گفتی میخواهی بروی آمریکا برای ادامه تحصیلت. تو بودی که گفتی فردا شب همین موقع پرواز دارید!
دکتر زارع زاده! شاید همان وقتی که خداحافظی کردی، از بابتی چندان دلتنگت نبودم. شاید نمی دانستم دیگر از تماس تلفنی و اس ام اس خبری نیست. اما حالا که چند ماه گذشته، گوشی ات همان طور خاموش مانده! احتمالا توی یکی از کشوهای یکی از کمدهای یکی از اتاقهای یکی از خانه های اصفهان است.
دکتر علی زارع زاده! یادم نرفته هنوز! که قرار گذاشتیم یک روز بلند شویم و برویم تا باغرود نیشابور، می خواستیم آن مناظر زیبایی را که توی اردوی پایانی دیدیم سر فرصت ببینیم. همان کوههای لایه لایه که آدم فقط توی فیلم های وسترن می تواند ببینید. همان زیبایی هایی را که اسلحه و پوتین و کوله پشتی و این چیزها، جلوی چشممان را گرفته بودند و نگذاشته بودند ببینیم شان!
دکتر عزیز! من منتظرت هستم.
با تقدیم احترام! کد فردی 10- 303- 168 گروهان سوم از گردان امام حسن. آ.ن. شهید هاشمی نژاد
+ گردهمایی دوستان وبلاگ نویس من!
+ وقتی سیمپرک سنگ اصغر فرهادی را به سینه می زند!
برچسبها: دکتر مملکت, سربازی
دیشب از توی خیابان صدای دعوا می آمد. نگاه کردم. دو رفتگر شهرداری بودند که به جان هم افتاده بودند. گویا در نظافت و شکل تمیزکاری از یکدیگر ایراد ساختاری و اساسی گرفته بودند. دسته ی جاروها بالا و پایین می شد. و چند لحظه بعد، جاروها که شکستند، دست به یقه شدند. خیابان در آن نیمه های شب خلوت بود و کسی پر نمی زد. من هم از آن بالا نمی شد دخالتی کنم. ناچاراً عاقبت دعوا را به انتظار نشستم. چند دقیقه ماندم. دعوا و فحش هایشان تمامی نداشت. مدام جا عوض می کردند و از میدان دید من خارج می شدند. و باز پیدایشان می شد. خسته شدم و آمدم نشستم. سر و صدا همچنان می آمد...
چند دقیقه بعد صداها تمام شد. اما در عوض صدای موتور بلند شد. برخاستم و نگاه کردم. رفتگرها سوار آن موتور شده بودند. آن یکی که عقب بود جاروهای له شده را با دو دستش گرفته بود. موتور چند بار گاز خورد و آرام به راه افتاد. آن قدر رفت تا از میدان دید من برای همیشه خارج شدند.
دیگر دوستان: نصایح امروزی لقمان به پسرش!
برچسبها: شهرداری, رفتگر, جارو
چند نفر از دوستان تهرانی، (که نخواستند نامشان فاش شود!!) پیشنهاد دادند یک گردهمایی زمستانه بگذاریم؛ خیلی خوشم آمد. چیزی شبیه یک جشن کوچک. توی مثلاً کافه ای یا چیزی شبیه آن.
دوستانی که مایلند این اتفاق بیفتد کامنت بگذارند تا اسمشان در این قسمت درج شود.
بسم ا...
1. پرواز شاعرانه
2- نعمت مرادی
3- بغض هزار ساله
4- ستاره کوچک خوشبختی
5- بچه مسلمون (وب ندارد)
6- موطن آدمی ـ کویر بی کویری
7- سجاد سلیمانی و امید (وب ندارند)
8- علیرضا
9- مریم سلیمی
10- اینجا صدایی به گوش می رسد
11- ثمین
...
طبق اعلام تظر اکثر دوستان، به دلیل فصل امتحانات، فعلا زمان برگزاری این گردهمایی، اواخر بهمن ماه تعیین شده. زمان دقیق تر بعدا اعلام می شود!
برچسبها: گردهمایی, دوستان, وبلاگ نویس
کمر همت بسته به خاطر دنیای جدید
کمربسته به جان خودش محبوب من.
باید انتخاب کنم آیا می توانم اکتفا کنم
به می بوسم اَت های تلفنی
و گرم نگه دارم آغوش خالی ام را ؟
آخ محبوب من
محبوب لعنتی من
که کمر به چیزی بسته ای بسته ای
که شبیه خلسه های عیساست
که کمر به چیزی بسته ای بسته ای
که شبیه آوازهای زنی ست
در دشت های گریان
نه محبوب من
نمی ارزد این
دنیای بی دست و آغوش تو
به جان دایی اَم
که کمونیست بازنشسته است
و به جان عمویم
که نسبتی به هم زده با بانکداری نوین اسلامی..
رویا زرین
